چهارشنبه 26 ارديبهشت 1403 , 16:00




گفت و گویی صمیمانه با خواهران شهیدان ناظمالبکاء؛
روایت دو خواهر از دو برادر/تصاویر
اینها همه آثار و مزد زحمات مادری بود که با ایمان و اراده قوی الگوی خوبی برای همهی ما بود. پدر و مادر هیچکدام مقید به دنیا نبودند...
فاش نیوز - توسط خانوادهی محترم "نجفی" - که چندی پیش گفتوگوی ما با ایشان با عنوان "جانم را بگیرید اما چفیهام را نه!" که از همین رسانه منتشر و مورد توجه مخاطبین قرار گرفت - با خانوادهی معظم شهیدان "شهید حسن غفور رشیدی، حسن و داود ناظمالبکا" ملقب به "بکائی" آشنا شدیم.
این دو خانواده در دوران انقلاب و هشت سال دفاع مقدس سه تن از عزیزان خود را تقدیم اسلام و انقلاب کرده است که اتفاقاً خیابانی به نام این شهیدان والامقام در منطقه 10 نامگذاری شده است.
در اردیبهشتماه و در آستانه"ی شهادت استاد مطهری و بزرگداشت مقام معلم که مقارن با شهادت معلم شهید "مجتبی ناظمالبکا" بود، با افتخار میهمان این خانوادهی شهید والامقام و دیدار با دو خواهر شهید شدیم که البته یکی از خواهران همسرشهید "حسن غفور رشیدی" نیز میباشد.
استقبال گرم و صفای باطن دوخواهر و پذیرایی عصرگاهی، فضایی را برایمان فراهم ساخت که خیلی زود صحبتهایمان رنگ صمیمیت بگیرد.
هرچند ماجرای وصلت شهید "حسن غفور رشیدی" با خانوادهی "ناظمالبکا" از زبان همسر شهید شنیدنیتر بود، اما همسر این شهید تمایل چندانی به سخنگفتن از این زندگی مشترک کوتاه نداشت و ما را بیشتر به شنیدن از سیرهی شهدا سوق میداد.... به همین خاطر نیز در حد گذرا به آن اشاره شده است.
آنچه حائز اهمیت است، هردو خواهر فرهنگی بودهاند و چندسالی میشود که پس از بازنشستگی، درب خانهی پدریشان را در شهر نطنز (به عنوان مرکز امور خیریه) به روی خانوادههای نیازمند گشودهاند.
این گفتوگو تلفیقی از صحبتهای دو خواهر شهید که البته یکی از آنان همسر شهید نیز
میباشد است.
و اما اصل این گفت و گو را با هم میخوانیم....

فاشنیوز: ضمن تشکر از هر دو بانوی بزرگوار حاضر در این گفتوگو، لطفاً برای آشنایی بیشتر مخاطبین، خود را برای اهالی ایثار و شهادت معرفی بفرمایید.
- "منیره" ناظمالبکا، متولد 1334تهران و خواهر شهیدان "مجتبی و داود ناظمالبکا" اصالتاً اهل نطنز و "زهره" ناظمالبکا متولد1340 همسرشهید "حسن غفوررشیدی و خواهر دوشهید مجتبی و داود ناظمالبکا" ملقب به "بکایی" هستیم.
فاش نیوز: اگر امکان دارد، کمی از خانوادهای که در آن رشد یافتهاید بگویید؟
- خانوادهی ما یک خانواده اصالتاً اهل نطنز، مذهبی اما روشن فکر بود. یعنی یک خانوادهی انقلابی پیش از انقلاب بودیم. پدر که به شغل نجاری مشغول بودند و مقید به نان و لقمه حلال. چنانچه زمینی هم که در شهرستان نظنز داشتند آن را حسینهای برای برگزاری مراسمات عاشورا و تاسوعای حسینی برای فرزندان شهدا قرار داده بودند. مادر که از پیش از انقلاب بانویی اهل مسجد و مومنه و انقلابی بودند و همواره به ما گوشزد میکردند امام خمینی(ره) به حضور شما در این روزها نیاز دارد. ما هم در بیشتر تظاهراتها و راهپیماییها شرکت میکردیم.
اینها همه آثار و مزد زحمات مادری بود که با ایمان و اراده قوی الگوی خوبی برای همهی ما بود. پدر و مادر هیچکدام مقید به دنیا نبودند؛ به طوریکه زمانی هم که به رحمت خدا رفتند، هیچ ارثی برای فرزندان خود نگذاشتند و هرچه داشتند از جان فرزندان و داراییهایشان را وقف باقیاتالصالحات کردند.
فاش نیوز: خداوند هر دو بزرگوار را قرین رحمت کند. تاریخ شهادت این سه شهید بزرگوار چهزمانی است؟
- شهید حسن غفور رشیدی در 8 فروردین 1361، شهید مجتبی 12 اردیبهشت 1361 و شهید داوود هم درآبان ماه 1361 توسط منافقین ترور و به شهادت رسید.
.jpg)
فاش نیوز: شهادت هر سه در یک سال! حتماً برای خانواده سخت و ناگواربوده است؟
- بله. تصورش را بکنید؛ چهلم شهادت شهید غفوررشیدی مصادف با شهادت مجتبی بود. یعنی درعرض 8 ماه، خانوادهی ما سه شهید را تقدیم انقلاب و اسلام کردند. مادر روزهای سختی را پشت سرگذاشتند. ایشان کوه صبر بود. هیچگاه بیان نمیکرد که من مادر دو شهید هستم گویا نمیخواست از امتیاز مادرشهید بودن در این دنیا استفاده و بهره دنیایی ببرد و از امتیازات بنیادشهید هم هیچ استفاده نکردند. خوشبختانه این خصلت مادر به ما هم به ارث رسیده است.
فاشنیوز: ایشان چه سالی به رحمت خدا رفتند؟
- 10 سال پس از شهادت برادرانم؛ یعنی سال 1371 و در63 سالگی؛ درحالی که شرایط جسمانی مناسبی نداشتند و دوبار سکته کردهبودند، اما در همان سال دو ختم قرآن داشتند. خاطرم هست زمانی که ایشان به رحمت خدا رفت، پس از شست وشو در غسالخانه، کفنی را که ایشان از قبل برای خود آماده کردهبود را که بازکردند، دیدیم عکس سه شهیدمان را در آنجا گذاشتهبود و به اصطلاح آنها را برای آن دنیا نگهداشتهبود.

فاش نیوز: منیره خانم، شما از فعالیتهای انقلابی خودتان برایمان بگویید؟
- هیچگاه جلسات قرآن از خانهی ما قطع نمیشد. چه در خانه و چه در حسینیهای که نزدیک خانهی ما بود. چهارده- پانزده ساله بودیم که علاوه بر کلاس قرآنی که میرفتم مسئول حسینیه، کلاس قرآن آموزی هم برای بچهها دایر کرده بود و مسئولیت آموزش آن را به من سپرده بود.
سال 1352 بود که دانشگاه تربیت معلم پذیرفته شدم و از سال 1354 کارم را در مدارس شروع کردم. خاطرم هست هنوز انقلاب به پیروزی نرسیده بود. بنابراین پوشش چادر در دانشگاه ممنوع بود.
فقط من و یک خانم دیگر با چادر به دانشگاه میفتیم. چندین بار مرا به دفتر دانشگاه فراخواندند، ابتدا پذیرایی میکردند و بعد میگفتند این پوشش برای دانشگاه ممنوع است. اما من گوش نمیکردم. با چادر سر کلاس دانشگاه حاضر میشدم و یا پای تخته میرفتم. آنها دوباره مرا احضار میکردند تا اینکه به مرحله اخراج رسید، گفتم اخراج کنید اما خوشبختانه این کار را نکردند و ما ماندگار شدیم.
بحبوحهی پیروزی انقلاب بود که مدارس را تعطیل میکردند تا تظاهراتها شکل بگیرد. من در آن مدت که در این برنامهها بودم و در تمام تظاهراتها شرکت میکردم؛ خاطرم هست در مدرسهمان ترازو بود، که هر از گاهی خودمان را وزن میکردیم. در عرض 6 ماه من 10 کیلو وزن کم کردهبودم. اما باور کنید بهترین دوران ما، همان دوران بود. انقلاب که به پیروزی رسید، من آن زمان ازدواج کرده بودم و یک فرزند هم داشتم. با این شرایط در تمام تظاهراتها به همراه برادرانم، همسر و فرزند کوچکم شرکت میکردم.
- بانو "زهره" هم در ادامه میگوید: من هم دانش آموز بودم و همانند خواهرم در کلاسهای قرآن شرکت میکردم. خاطرم هست، پس از بازگشت از کلاسهای قرآن حسینیه، مادر، با غذای خوشمزه ای به عنوان تشویقی از ما پذیرایی میکرد. یا اینکه در تظاهرات ضدشاهی مدرسهها را تعطیل میکردیم و به همراه دوستان دانش آموز خود در تظاهراتها شرکت میکردیم. البته ترس از گیر افتادن را هم داشتیم. چون هربار که میرفتیم، امیدی به بازگشت نداشتیم، اما مادر، همیشه پشتیبان ما بود.
فاش نیوز: شیوهی تربیتی مادر، چگونه بود؟
- ایشان همهی فرزندانشان را مقید به دستورات دین مبین اسلام و احکام الهی تربیت میکردند.
فاش نیوز: زهره خانم شما چه زمانی وارد آموزش و پرورش شدید؟
- همان سال 1359 که دیپلم گرفتم، وارد آموزش و پرورش شدم.

فاش نیوز: برای آشنایی بیشتر، از همسرتان برایمان بگویید؟
- شهید غفور رشیدی، دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی که آن زمان دانشگاه ملی بود و نویسندهی مجله "پیام انقلاب". حضور ایشان در جبهه به بهانهی انجام کارهای فرهنگی بود اما بعد به خط مقدم جبهه رفته و به فاصله 20 روز پس از اعزام 12 فروردین هم به شهادت رسیدند.
فاش نیوز: نحوهی آشناییتان با ایشان چگونه شکل گرفت؟
- البته یکی دو سال پس از پیروزی انقلاب و با شروع جنگ تحمیلی، ما به همراه دیگر بانوان فعال که یکی از آنها خانم نجفی بودند. در پشت جبهه و برای کمک به رزمندگان به ایلام و کهنوج میرفتیم و کارهای پشت جبهه و پشتیبانی را انجام می دادیم. همسرم بچه محل و با برادرم مجتبی دوست صمیمی بودند. آنها هم به همراه دوستانشان در منطقه کهنوج آمدهبودند و مشغول برنامههای فرهنگی بودند، که گویا با خانم نجفی در اینباره صحبت میکنند و ایشان هم با من صحبت کردند که در نهایت به ازدواجمان ختم شد.
فاش نیوز: یعنی هیچ مخالفتی نبود!!!؟
- مخالفت که بود چرا که آنها به لحاظ اعتقادی خانوادهای معمولی بودند، اما به لحاظ شناختی که برادرم از ایشان داشت، واسطه شد و ما ازدواج کردیم.
فاش نیوز: مراسم رسمی هم داشتید؟
- مراسم، بسیار ساده در خانه پدری بود. یکی از دوستان صمیمی ایشان که سرباز بود، شهید شدهبود و او بسیار ناراحت این موضوع بود. ما هم با یک دست مانتو و شلوار کرم رنگ و چادر مشکی آمدیم. یک میز برای سخنران بود و یک گروه از بچه ها هم سرود اجرا می کردند.
فاش نیوز: خرید عروسی هم داشتید؟
- کم و مختصر در حد خرید یک حلقهی ساده، یک کفش ساده و یک روسری ساده که بتوانم مواقع دیگر هم استفاده کنم. خریدمان کم اما دلنشین بود. جالب است بدانید هدیه ازدواج برادرم به من، 15جلد تفسیرالمیزن بود که سر سفره عقد به ما هدیه داد.
فاش نیوز: میزان مهریه تان را اگر تمایل داشته باشید بفرمایید.
- 14 سکه بهار آزادی به نیت 14 معصوم(ع).
فاش نیوز: زندگی مشترکتان چقدر طول کشید؟
- 4 ماه.

فاش نیوز: چقدر کوتاه!!
- بله همینطور است.
البته از عقد تا زمان شهادت ایشان یک سال طول کشید. این را اضافه کنم که بعد از ازدواجمان، ایشان در منطقه کهنوج که یک منطقه محروم و دورافتاده در ایلام بود که حتی مردمان آنجا ماشین هم ندیده بودند، یک جهاد فرهنگی را به همراه دوستشان شروع کرده بودند. من و همسر ایشان هم تصمیم گرفتیم به کهنوج برویم و بخشی از کار فرهنگی را به دوش بگیریم. با آنکه یک خانه امن تحت اختیار ما گذاشته بودند، اما ناامنی وجود داشت به طوری که پاسداران را سر می بریدند و... این شد که خانوادهی دوست همسرم ترسیدند و تصمیم به برگشت گرفتند. ما هم به ناچار برگشتیم چرا که اگر میماندیم حتما اتفاق ناگواری میافتاد. اما به خواست خدا زمان شهادت همسرم، من باردار بودم که تنها دخترم پس از شهادت پدرش به دنیا آمد.
فاش نیوز: از نحوهی شهادت ایشان مطلع هستید؟
- بله ایشان در عملیات "فتح المبین" که عملیات سختی هم بود - حتی دوستان و همکارانشان در مجله "پیام انقلاب" که مسئولیت گروه آنان را برادر شهید "آوینی" بر عهده داشت- میگفتند ما روی ایشان به عنوان یک فعال فرهنگی سرمایه گذاری کرده بودیم و محال بود، که داخل میدان کارزار با دشمن بشود اما ایشان، همکارانش را به اصطلاح سرکار گذاشتهبود و به اهواز رفته و در منطقه شوش هم به شهادت رسیدهبود.
فاش نیوز: از خصوصیات اخلاقی شهید هم برایمان بگویید.
- با اینکه به لحاظ اعتقادی یک خانواده معمولی داشتند، اما اهل ایمان و نماز بود. با انقلاب رشد کرد و انقلابی شد به طوری که در خانوادهشان فرد شاخصی بود. گویی خداوند او را برای شهادت آفریدهبود. گاهی که به گذشته مینگرم، میبینم ایشان ره صد ساله را یک شبه پیموده بود.
فاش نیوز: از خاطرات مشترکتان هم بگویید.
- ایشان بسیار مقید به گفتن کلمهی "بسم الله الرحمن الرحیم" بود. بعد از ازدواج با هم از خانه بیرون میرفتیم. او به محل کارش و من هم آن زمان مدیر مدرسه بودم به محل کار میفتم. یک روز که من خیلی دیرم شده بود و با عجله از خانه بیرون آمده بودیم. دو چهارراه را گذرانده بودیم، که گفت من چیزی را جا گذاشته ام!! گفتم من برمیگردم میآورم. گفت نه. به ناچار هر دو برگشتیم خانه. او در را باز کرد و گفت: "بسم الله الرحمن الرحیم". در را بست و دوباره راهی شدیم. به شوخی گفتم مرد مومن من دیرم شده، گفت من هم جلسه داشتم اما باید برمیگشتم. یعنی اینطور مقید به اعتقادات بود.
و یا اینکه زندگی در آن زمانها به قدری ساده و بی آلایش بود که شاید از صبح تا شب فقط یک ساندویچ با هم میخوردیم اما واقعا دلخوش بودیم.
و مهمترین نکته اینکه ایشان درحال نوشتن زندگینامه حضرت امام(ره) بودند. یک بار که با حضرت امام(ره) دیدار داشتند، به مدرسه زنگ زد که یک خبر خوب دارم. خاطرم هست خیلی خوشحال بود. با موتوری که داشت به دنبالم آمد. سوار آن شدیم. با آن که پول اندکی داشتیم، اما مرا به یک رستوران برد و یک انگشتر هم به عنوان مژدگانی این خبر خوب برایم خریده بود که آنجا به من هدیه کرد. پرسیدم خب خبر خوبت چیست؟ گفت وقتی پیش حضرت امام رفتم، گفتم برایم دعا کنید. ایشان دست به پشتم زد و گفت ان شالله موفق میشوی. که بعد هم ایشان به آرزویشان که شهادت بود رسید.
فاش نیوز: حال که به حضرت امام(ره) اشاره کردید، خودتان هم دیداری با ایشان داشتید؟
- بله. یک دیدار خصوصی. یک بار در میان 13 مناطق آموزش و پرورش قرعه کشی شده بود و هرکدام از مناطق یک نماینده به عنوان نمایندهی شوراهای دانش آموزی برای دیدار حضرت امام انتخاب شدند. از منطقه 10 هم به اسم بنده درآمد که یک دیدار خصوصی با ایشان داشتیم. خاطرم هست 13 دختر و 13 پسر در اطاق کوچک حضرت امام(ره) جمع شده بودیم و ایشان برای ما صحبت کردند. خاطرم هست ابهت و عظمت امام همهی ما را شگفت زده کرده بود. در آنجا بودیم که اعلام کردند لانه جاسوسی به تسخیر دانشجویان درآمده است که ایشان هم دربارهی همین موضوع برایمان صحبت کردند.
فاش نیوز: پس از شهادت همسر، چه کردید؟
- زندگی کردیم و با مشکلات دست و پنجه نرم کردیم تا اینکه سال 1388 از آموزش و پرورش بازنشسته شدم.
فاش نیوز: اشاره کردید که فرزند هم دارید؟
- بله. یک دختر دارم که ایشان دکتر داروساز هستند.
فاش نیوز: منیره خانم، با توجه به اینکه شما خانواده ای با سه شهید والامقام هستید، آیا تاکنون از مسئولان کسی به دیدارتان آمده؟
- سال 1364 که پدر و مادر در قید حیات بودند، مقام معظم رهبری که آن زمان رییس جمهور بودند به منزل ما تشریف آوردند.

فاش نیوز: ماجرای آن را برایمان بازگو میکنید؟
- یک روز آقایی به منزل ما آمدند و عنوان کردند ما میخواهیم در خانهی شما هیئت برپا کنیم، آمادگی داشته باشید. ما هم از همهجا بی خبر بودیم. آمدند کوچه را قرق کردند و گفتند که رییس جمهور میخواهند بیایند منزل شما. من هم آن زمان ازدواج کردهبودم و منزل ما جای دیگری بود. از طرفی چون برادرانم به شهادت رسیده بودند، همسر من تقریباً همه کارهی منزل ما بود و هرکاری که پدر و مادر داشتند، ایشان برایشان انجام میدادند. وقتی این خبر را شنیدیم با عجله خود را به منزل پدری رساندیم. البته ماموران چون ما را نمیشناختند ممانعت میکردند اما زمانی که گفتم ما اهل همین خانه هستیم قبول کردند.
فاش نیوز: آن لحظات چه حسی داشتید؟
- یک حس ناباورانه. اصلاً انتظارش را نداشتیم که مقام ریاست جمهوری به منزل ما بیاید.
فاش نیوز: چه صحبتهایی میان خانواده شما و ایشان رد و بدل شد؟
- ابتدا باید عرض کنم با وجودی که ایشان یک ساعت در منزل ما بودند، اما پدرم ایشان را نشناخته بود. خاطرم هست پدرم از زمین و جریب میگفت، مادرم اشاره میکرد که آقا کار دارند و با این حرفها وقتشان را نگیرید. اما ایشان با صبر و حوصله میفرمودند خب حاج آقا بگو؟ چه میکنید؟ بعد از رفتن ایشان پدرم پرسید: این سید کی بود که آمدهبود؟ مادرم گفت همان آقایی بود که شما هر هفته پشت سر ایشان نمازجمعه را میخوانی! پدرم بنده خدا تازه آن زمان ایشان را به جا آورد.
.jpg)
فاش نیوز: درباره آقا مجتبی برایمان بگویید؟
- مجتبی متولد1338 دانشجو- معلم بود که همزمان وارد آموزش و پرورش شد. این نکته را هم متذکر شوم که ایشان موئسس امورتربیتی آموزش و پرورش بود و فعالیت خود را در منطقه 17 شروع کرد. تظاهرات دانش آموزی را پایه ریزی میکرد و در کل بسیار فعال بود. آن زمان من معلم بودم، میگفت ما میتوانیم در مدارس شما هم فعالیت فرهنگی کنیم. یعنی به یک مدرسه اکتفا نمیکردند. با چند تن از دوستان دانشجو -معلم خود حتی با شروع جنگ و موشک باران تهران هم دست از فعالیت برنمی داشتند و شروع به کارهای فرهنگی در مدارس می کردند. در کارهایشان به قدری پیشرفت کردند که علاوه بر آموزش و پرورش منطقه، فعالیتشان در سطح وزارتخانه هم گسترش پیدا کرد به طوری که مدیران مدارس را که پیشینه غیرانقلابی داشتند را از آموزش و پرورش پاکسازی و به جای آن افراد انقلابی را جایگرین میکردند.
برای این کار به من پیشنهاد کرد که شما میتوانید، مدیر شوید منتهی با حفظ سمت! یعنی از پول مدیریت خبری نیست. من هم دوسالی با همان حقوق معلمی، مدیر بودم. دیگر اینکه یکی از کسانی که مخالف مدارس غیرانتفاعی بود ایشان بود. حتی صدای ضبط شده او را دوستانش داشتند که میگفت من مخالف این کارم. میخواهم به جبهه بروم اگر برگشتم جلوی این کار میایستم اگر هم برنگردم به خدا شکایت میکنم که رفت و شهید شد.
آنها کارهای جهادی را در مدارس راه اندازی میکرد و ما هم پشت سر ایشان حرکت میکردیم تا اینکه ایشان راهی جبهه شد و قبل از عملیات بیت المقدس در جاده اهواز- خرمشهر 12 اردیبهشت 1361 هم به شهادت رسید و پیکرش هم بر روی دوش دانش آموزانش تشییع شد. بعدها هم همان مدرسهای را که در آن تدریس میکرد به نام ایشان نامگذاری کردند.
فاش نیوز: چند خاطره کوتاه از این شهید بیان بفرمایید؟
- بسیار فعال بود و ما هم به غیبتش عادت کرده بودیم. قبل از پیروزی انقلاب به افغانستان رفته بود، تا با آوردن اسلحه اگر نیاز به مبارزه با شاه بود، دست خالی نباشند.
خاطرم هست یک بار یک کفش ملی بسیار ساده و ارزان قیمتی خریده بود. دیدم آن را با خاک باغچه خانه مان آغشته میکند، گفتم؛ چرا کفش نو را خاکی میکنی گفت؛ این کفشها نو است. میخواهم مدرسه بروم بچههای مدرسه ممکن است دلشان بسوزد.
و یا برای موضوع انشا با هزینهی شخصی خودش کتاب "داستان راستان" شهید مطهری را به تعداد بچهها خریداری کردهبود تا آنها مطالعه کنند و بتوانند انشای خود را بنویسند.
فاش نیوز: از مهمترین خصوصیات اخلاقی ایشان چهبود؟
- مهربان و دلسوز برای خانواده بهخصوص برای مادر. زمانیکه احساس میکرد مادر کمی ناراحت و پریشان است او را بغل می کرد و به نحوی او را میخنداند. تکیه کلامش هم این بود که زندگی صدسال اولش سخت است!! غصه نخور.
به قدری احترام پدر و مادر را داشت که هیچ وقت جلوتر از آنان قدم برنمیداشت و همیشه پشت سر آنها حرکت میکرد.
.jpg)
فاش نیوز: زهره خانم، ماجرای ترور شهید داوود چگونه اتفاق افتاد؟
- سال 1361 داوود در شرکت نفت مشغول به کار بود و فعالیتهای انقلابی هم داشت. از سویی شهادت همسرم و مجتبی هم از خانوادهی ما برای منافقین بسیار سنگین میآمد. پدرم در خیابان باباییان کارگاه نجاری داشت، که گاهی داوود هم درکنار پدرم مشغول به کار بود. یک روز که ایشان درکارگاه مشغول کار بوده، افرادی از سازمان مجاهدین خلق (منافقین) ابتدا اسم او را صدا میکنند بعد که او جلو میآید، ایشان را جلوی چشمان پدرم به رگبار گلوله میبندند و بعد از ترور، روی موتور اعلامیهای را هم با این مضمون خوانده بودند که ما مزدور خمینی را در خیابان کشتیم و...
فاش نیوز: ایشان زمان شهادت چندساله بودند؟
- 33ساله و یک فرزند دختر هم داشتند که خاطرمان هست. دخترشان که دوسال بیشتر نداشت بسیار اذیت شد. چون منزل آنها بالای مغازه نجاری بود. همسرشان وقتی متوجه تیراندازی میشود، به سرعت او را سوار تاکسی می کند، تا به بیمارستان برساند که روی زانوی همسرش به شهادت میرسد. البته مردم هم که متوجه ترور میشوند حتی دنبال ضارب هم میدوند که در همین تعقیب و گریز، منافقین چندنفر از اهالی منطقه سینا را با گلوله زخمی کرده بودند.
.jpg)
فاش نیوز: زهره خانم، خانوادهی شهید بودن چه حسی دارد؟
- حس خوبی است؛ اما به دلایلی دوست نداریم، به عنوان خانوادهی شهید در جامعه مطرح باشیم.
فاش نیوز: چرا؟!
- برای مثال دخترمن نفر سوم با رتبه 14 در کنکور سراسری پذیرفته شد. چون بچه درسخوانی بود با سعی و زحمت خود به اینجا رسیده است، اما متاسفانه در جامعه اینگونه جا افتاده که خانواده شهدا با سهمیه در بهترین رشتهها پذیرش می شوند، درحالی که دختر من هر جایی که میخواست با این رتبه پذیرفته میشد.
خانم منیره نیز ضمن تایید صحبتهای خواهرش اضافه میکند: اگر هم ایشان و یا امثال ایشان از سهمیه استفاده کردهاند، حق آنهاست.
فاش نیوز: رسیدگی بنیادشهید به خانوادهی ایثارگران را چگونه میبینید؟
- چه عرض کنم. خودتان بهتر میدانید. متاسفانه حرفها درحد شعار است و قول هایشان هم که هیچ. شاید بهخاطر همین هم هست که دوست نداریم به عنوان خانوادهی شهید در جایی مطرح شویم.
فاش نیوز: برخورد مردم کوچه وبازار با شما به عنوان خانوادهی شهید چگونه است؟
- با شرمندگی باید بگوییم در حال حاضر جامعه، خانواده شهدا و ایثارگران را مسبب وضعیت نظام میبیند. متاسفانه یک سری از افراد، اشتباهات این روزها را اول به حساب اسلام میگذارند و بعد هم افرادی چون ما و فرزندان ما که از اسلام حمایت کردهاند!!!
.jpg)
فاش نیوز: منیره خانم، با توجه به فرمایشات شما مبنی بر اینکه مدتی را در مدرسه شاهد سپری کردهاید، از مشکلات فرزندان قشر ایثارگر که از نزدیک آشنایید، برایمان بگویید؟
- بله. بنده طی 30 سال خدمت در آموزش و پرورش 15 سال در مدرسه شاهد تدریس میکردم. البته من سال 1384 بازنشسته شدم اما بیشتر شاگردان مدرسهمان فرزندان جانبازان اعصاب و روان بودند که حقیقتاً مسائل و مشکلات زیادی داشتند. برای مثال زمانی که پدر به لحاظ اعصاب و روان به هم میریخت، گاهی پیش میآمد اجازه نمیداد فرزندش به مدرسه بیاید و امتحان بدهد آن هم امتحان نهایی را. امتحان داخلی را شاید میشد کاری کرد، اما برای امتحان نهایی چه باید میکردیم؟ ما هم که از این مشکلات خبر داشتیم میگفتیم پدر را درخانه به نحوی سرگرم کنید، ما هم ماشینی را به دنبال دانش آموز میفرستادیم به محض پایان امتحان سریع او را به منزل برمیگرداندیم.
فاش نیوز: هر دو بزرگوار درحال حاضر فعالیت اجتماعی هم دارید؟
- اوایل مراسم عزاداری و روضه و کارهای فرهنگی برای بانوان و مادران برگرار میکردیم اما چندسالی است که سعی میکنیم کارهای فرهنگی برای جوانان و نوجوانان داشته باشیم. به فرض مثال در اعیاد و یا میلاد ائمه معصومین(ع) با هزینهی شخصی خودمان مراسمی میگیریم، جوایزی را هم آماده میکنیم و به کودکان اهدا می کنیم تا تشویقی باشد، برای حضور در مجالس اهل بیت(ع). چرا که اگر از ابتدا روی جوانان کار میشد، چه بسا وضعیت جامعه اینگونه نمیشد. جاهایی هم که توان جسمیمان اجازه ندهد از همان حقوق بازنشستگی سعی میکنیم در امور فرهنگی مربوط به جوانان مشارکت داشته باشیم.
چندسالی هم هست که پس از بازنشستگی هردو، در خانه پدری که در شهر نطنز داریم، بیشتر وقتمان را در آنجا میگذرانیم و هم در امور فرهنگی مربوط به جوانان و نوجوانان و کودکان آنجا فعال هستیم. دو ماه محرم و صفر را در مسجد جامع محلهمان مراسم عزاداری داریم، که هر 15 روز یک بار به کودکانی که به این مراسم میآمدند هدیه میدهیم و سعی در جذب آنها داریم. و اینکه با برپایی هییت ماهیانه در خانه و دعوت از فرزندان و نوه هایمان سعی میکنیم به نحوی آنها را هم دوستدار اهل بیت(ع) بسازیم.
.jpg)
فاش نیوز: صحبتهای پایانی هر دو بزرگوار را هم به اتفاق، میشنویم.
- خداوند توفیق بدهد در مسیری که جلوی پایمان گذاشته، به بهترین نحو انجام وظیفه بنماییم و اینکه دعای شهدا همراهتان باشد.
.jpg)
.....صحبت هایمان که پایان میپذیرد دو خواهرگرانقدر کتابی که در یادواره معلم شهید "مجتبی بکایی" توسط دوستان شهید چاپ و انتشار یافتهبود، به رسم میهمان نوازی هدیه میدهند که در پایان آن وصینامه شهید اینگونه آمده بود:
ماندن ما یعنی مردن، یعنی پوسیدگیما، همهی ما میرویم... جبهه نیاز دارد... اگر نرویم وای بر ما...
با حمد و سپاس خدای قادر متعال و صاحب اختیار کون و مکان. خداوندی که نه زاده شده و نه میزاید و بینیاز است. با درود به آخرین پیامبر و فرستاده او محمد(ص) و جانشین بر حقش علی(ع) و حجت خدا و ذریهی پاکش یازده معصوم(ع) و آخرین ولی غایب امید مستضعفان عالم بشریت و با سلام بر نایب برحقش روح خدا، قلب امت مسلمان.
سفارش میکنم که بعد از مردنم، بهعنوان فرزند کوچک شما، دست از انقلاب اسلامی، این میراث خون شهیدان صدیق و این پیرجماران برندارید و از هیچ کوششی در سپردن این نهضت به دست امام زمانمان مهدی (عج) فروگذار ننمایید و سفارش میکنم به سخن خداوند و اما بعد ختم قرآن را فراموش نکنید. از همهی دوستان و آشنایان برایم حلالیت بطلبید. باز هم سفارش میکنم، به قرآن و دعای صبح که فراموش نکنید و از خداوند برایم استغفار بطلبید. اگر فرزند خوبی نبودم، ببخشید.
و من الله توفیق
9/12/61 اهواز
|| گفت وگو و عکسها از صنوبر محمدی
سلام و درود بر این عزیزان و مادر و پدر بزرگوارشان که دست از راه مقدس آن پیشروان جهاد و شهادت برنداشتند و در راهشان گام زدند.
بنده و خانواده خصوصا مادرم از کسانی هستیم که افتخار آشنایی با این خانواده مومن و بزرگوار را از قبل انقلاب داشته ایم
خداوندا ما را از شفاعت شهدا محروم مکن
ضمنا از زحمات خانم محمدی عزیر که در گسترش فرهنگ جهاد و شهادت نقش دارند تشکر می کنم
یا علی
نجفی

















